طنز؛ حال آمدی؟!

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی، با ذوالجمال صعب الوصالی سری داشتم و سرّی می دادم و سیم بکسل می ستاندم، به حکم آنکه کنارش قدم زدن در جمع مایه مباهات بود و صورتش دیدن، یحیی الاموات.

مجله خط خطی - پدرام ابراهیمی: در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی، با ذوالجمال صعب الوصالی سری داشتم و سرّی می دادم و سیم بکسل می ستاندم، به حکم آنکه کنارش قدم زدن در جمع مایه مباهات بود و صورتش دیدن، یحیی الاموات.

اگر خلقت برای من هم این بود
کنون اوضاع و احوالم نه این بود


باری ز دور دیدم با سبیلی صحبت می کند. گذشت و بگفتمش که بود؟ گفت: «از دوستان دورانِ تحصیل.» روزی دگر دیدمش که با کسی نشسته و قهوه می نوشد و نیشش تا پس گردن باز بود. گفتمش کیست؟ گفت: «او برای من چون برادر است، دل بد مکن.» دگر بار دیدمش با پهلوانی نشسته و با او ملاطفه در پیوسته و از تشویش جهان گسسته، گفتمش فلان که بود؟ گفت: «دوست معمولی است. خیلی پسر خوب و پاکی است عزیزم.»

این گذشت و شبی دیدم که با رندی به خانه رفت و ندانم آفتاب به چه مشغول بود که صبح آن شب از راه نمی رسید. گفتمش: «کلاهم را بگذارم بالاتر یا همینجا خوب است؟» گفت: «عجیب سوالی است و بوی کنایت می دهد.» گفتم: «فلان که بود که به خلوتش رفتی و غیرت و آبروی من رُفتی؟» عتاب آغاز کرد که: «یعنی تو را به من اعتماد نیست؟ چطور به خودت اجازه می دهی اینطور سخن بگویی؟» و موج اشک به ساحل رخسار دواند. سرشک غمش به پشیزی نگرفتم و دامن از وی درکشیدم و همی خواندم:

اگه عشق همینه
اگه زندگی اینه
نمی خوام چشمام این دنیا رو ببینه...


شنیدمش که کت واک کنان همی رفت و می گفت:

«یکی رفت از صف وصل نگاری
چه غم باشد که می آید هزاری»


این بگفت و سفر کرد و از آنجا که من تیر ماهی ام و هر که روی از خرچنگ گیرد، خرچنگ به سمت وی رود، پریشانی اش در من اثر کرد. خود می فریفتم که: «روشن فکر باش و تحجر یکسو نه. و درباره اش قضاوت مکن که شاید سوءتفاهم شده باشد. شاید برای مادر بیمارش دارو می خواسته. نیمه پر لیوان بنگر. اصلا تو اگر به جای شوی مدونا و بریتنی بودی چه می کردی؟ خشک مغز نباش و بگذر. در عفو لذتیست که در انتقام نیست.»

هم بر این اقوال مداومت کردمی تا در من اثر بخشید. به شکر و منت باری، پس از مدتی پیامک داد: «Bidari?» آن وقت شبی که اپراتور نیز به آدم پیامک نمی دهد، پیامش خروشی در خاطر من افکند و ظلمش ز یادم برفت و شوق دیدارش لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. سحر به دیدارش شتافتم، دیدمش پکیده و سرو قد خمیده و گونه تکیده و دور چشم ترکیده و باغ گیسوان خشکیده و شمشیر ابروان کند شده و توسن نگاه به گل نشسته و لشگر مژگان شکست خورده و گردن و بازو چو قیسی چروکیده و گن لاغری جادویی دکتر جیمز به دادش نرسیده. میو میو کرد و خواستش که در کنار گیرم؛ کیف را در میانه نهادم و کناره گرفتم و گفتم:

«کردی دریغ سایه زلفت از این مقیم
آن روزها که قبله من بود خانه ات
حال آمدی که زلف تو بر روی شانه هاست
کمتر ز موی کنده به دندان شانه ات»

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه